وارد دنیای پر درد و رنج معلولیت شدم در یک روز آفتابی که خورشید در حال غروب بود من نیز شاهد غروب رویای کودکی خود بودم % بعلت افتادن از درخت، از ناحیه کمر قطع نخاع شدم و محکوم به این بودم که دنیای درد را تجربه کنم دنیایی که هیچ شناخت و اطلاعی از ان نداشتم .
می گویند که تجربه از دو راه بدست می آید یکی با اطلاع یافتن از کسانی که آن راه را طی کرده اند و دیگری ، خود با گذراندن آن راه که ، در آنصورت باید تاوانش را پس بدهی که برایم راه دوم رقم خورد ..............
در یکی از روستاهای دور افتاده شهرستان رودسر در طبیعت بکر شمال ایران در 30 شهریور سال 1361 ، مثل همه آدمها ناخواسته ، وارد دنیای ناشناخته آدمها شدم . زندگی جریان داشت دوران کودکی سپری شد. کاش می شد با کودک درونمان به دنیا نگاه می کردیم که در آن صورت یک اتفاق بزرگ رخ می داد و آن سعادت همه انسانها بود . طبق روال در سن مقرر برای تحصیل به مدرسه رفتم دوران ابتدایی را گذراندم و وارد دوره راهنمایی شدم . در سال دوم راهنمایی من بی خبراز بازی های زمانه در حالیکه نه خود و نه دنیای پیرامون را می شناختم و هنوز در رویای زیبای کودکی که دل همه به بازی های بچه گانه خوش است بسر می بردم در 25 تیر سال 1375 زمانی که تنها 14 سال داشتم ، تولدی دیگر ، که آن هم باز ناخواسته بود رخ داد .....
سعی نکن ، تقلا نکن ، تلاش بیهوده نکن که چیزی را تغییر دهی . شرایط به همانگونه ای پیش می رود که می خواهد باشد و اگر غیر از این رخ بدهد جبران ناپذیر خواهد بود و شاید اوضاع خیلی سخت تر از آن چیزی بشود که هست . درگیر نشو مبارزه نکن چون در زمان متوقف خواهی شد تسلیم باش و لحظه ها را به همانگونه ای که هستند بپذیر . با آن زندگی کن چون زندگی در لحظه ها جاریست ، واقعیت زندگی همان چیزیست که جریان دارد در اکنون و حالا نه در گذشته و آینده زیرا زمان حال تنها زمان زنده زندگیست که در حال اتفاق افتادن است پس باید خیلی مراقب بود تا آنرا از دست ندهیم چون از زمان عقب خواهیم ماند و دیگر خوشبختی را احساس نخواهیم کرد لحظه ها جاری هستند و بخاطر این است که زنده هستند با لحظه ها زندگی کنید تا طراوت را تازگی را احساس کنید گذشته و آینده هر دو از زمانهای مرده زندگی هستند زیرا نیستند پس ارزش فکرکردن را نیز ندارند امیدوارم لحظه لحظه زندگیتان به شادی و خوشی بگذرند ، شنا نکن شناور باش تا به هر کجا که می خواهد تورا با خود ببرد .
دیگر چه باید گفت و دیگر چیزی نمی ماند تا گفته شود این همه جسم یخ زده ، این همه مرده متحرک بی هیچ اشتیاقی فقط می نگرند و غافل از زندگی شاید در گوشه ای خسته ای به دنبال شانه ای برای گریه کردن می گردد . سفره ای بی غذا مانده گرسنه ای شب را در بستر درد در بالین رنج به صبح رسانده اما چه سود ؟ دوباره روز از نو ...... با این وضع که چیزی تغییر نمی کند ؟ کاش این صبح پایان تاریکی زندگیم بود و آغازی بود برای راهی روشن ، راهی که فقط با سپیدی همرا بود و دیگر از تاریکی خبری نبود اما باید دانست که هنوز ابتدای راه است و جاده طولانی و پر فراز و نشیب در پیش است اما لااقل خاطرمان آسوده است که چراغ را در دست داریم و دیگر راه را گم نخواهیم کرد
و دیگر باید در خود شکست در خود خرد شد تکه تکه شد و دیگر باید شاهد مرگ خود بود و هیچ نگفت . شگفتا باور کردنی نیست و درک این لحظه انسان را به هیچ ، به پوچ ، به نیستی می رساند .آدمها نظاره گر بدبختی خودشان هستند و کاری حتی برای نجات خودشان نیز نمی کنند .
.... و دیگر هوایی برای نفس کشیدن نیست و آدمها گلوله را بجای گل به هم هدیه می کنند و دیگر باید مرگ صدا را شاهد بود ، چون نفسی نیست تا بتوان فریاد کشید ، تا بتوان از زندگی گفت از زیبایی گفت از آزادی گفت....
من به خنده هایم می خندم من به گریه هایم می گریم من برای بیهوده خندیدن گریه ام می گیرد من برای بیهوده گریستن خنده ام می گیرد من بخاطر اینکه برای خندیدن بهانه ای نیست گریه ام میگیرد من بخاطر اینکه برای درد درمانی نیست درد می کشم آیا تمام بضات ما آدمها اینست ؟ آیا این همان موجودیست که نامش را اشرف مخلوقات نهاده اند ؟ آدمها از شکست هم نوع خود خوشحال می شوند کاش می شد کاری کرد ولی افسوس ......
من با خوشحالی دیگران شاد می شوم من تاب دیدم غم دیگران را ندارم من با خوشبختی دیگران احساس رضایت از زندگی می کنم در حالیکه در عصری که ما زندگی می کنیم آدمها با ناراحتی دیگران خوشحال می شوند با بدبختی دیگران احساس خوشبختی می کنند دیگران را می کشند تا زندگی کنند دیگران را زندانی و اسیر می کنند تا احساس آزادی و رهایی کنند و این واقعیت افکارم را پریشان می کند .
زندگی همانند دریا و من همچون تکه ای کوچک و شناور هستم که قدرت امواج و جهت آن به هر طرف که می خواهد مرا می کشد و با خود می برد گاهی در تلاطم و گاه در آرامش و این را ه زندگی است .